تراشه های مغزی ...
تو ممکن ترین اتفاقی که می شد
که می شد بیفتد ولیکن نمی شد
و یک ژن که در ابتدایش نشسته
- ومردی که تا آخرش زن نمی شد
تو شاعرترین انگلی توی ذهنم
گره خورده ای گوشه اتفاقم
جنون ریشه های مرا می تراشد
مرا انزوا می کشد در اتاقم
خدا هم مرا میزند زیر گریه
برای همیشه مرا می شکاند
در آن لحظه ای که ترا می نویسد
در آن لحظه ای که - ترا می رساند !!؟
تو ممکن ترین احتمالی که می شد
برای همیشه کنارم بمانی
ولی اتفاقاً ببین پشت سر را
تو هی می روی و مرا می دوانی
و شاعر پر از گریه در اشتباهش
نشسته ، کمی از خودش می نویسد
کمی خیره ام ، خسته ام ، یا که کیجم !!؟
و یک رد پا که تو را می نویسد
جنون ریشه های مرا می تراشد
به هم میزند ذهن فرسوده ام را
غزل میشوم هی تو را می سرایم
و قِی می زنم شعر بیهوده ام را
و یک ژن که در ابتدایش نشسته
ومردی که از خیسی اش می گریزد
و یک موش قرمز ، شبی احتمالاٌ
خودش را به یک فاضلابی بریزد
|
+| نوشته شده توسط امین موگوئی در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 12:40
|